خرید بک لینک
مادرش راضی شده که بباد... ولی چقدر دیر... بعد 5 سال دیگه ما اون ادمای سابق نیستیم...

برچسب: نویسنده: کیارش کاشانی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 15:44

از پیاده روی خسته کننده با خواهر برمیگردم... 1و نیم ساعت به حرفهای دلش که با ناراحتی و صدای بلند در تمام مدت پیاده روی گفته گوش دادم... سرم گیجه... میرسیم به خونه 24 تا پله و 4 تا پاگرد... اولیش.... خودمو تو لباس عروس میبینم... پاگرد دوم .... لبخند میاد روی لبم.... پاگرد سوم خودمو با سیامک میبینم داریم لبخند میزنیمو تو آینه ای که جلو راهمونه میخندیم دستش پشت کمرمه و کمی عقبتره... پاگرد چهارم... درب ورودی من وخواهرم ... من تنها ... من غمگین... من خسته...

برچسب: نویسنده: کیارش کاشانی تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 15:44

صفحه بندی